تبليغاتX
کلبه ی عشق

کلبه ی عشق

تنهاعاشقا بیان تو

عرض ادب

سلام دوستان شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم.آخه ازدواج کردمو سرم شلوغه.از همتون ممنونم که بهم لطف داشتین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

اگر عشق . . .


باید آهسته نوشت

با دل خسته نوشت

با لب بسته نوشت…

گرم و پررنگ نوشت…

روی هر سنگ نوشت تا بخوانند همه که اگر ع ش ق نباشد

دل نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

همانكه عاشقانه در برم بود


سلام به همه

خوفين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين شعر رو خودم نوشتم تقديم ميكنم به تمام عاشقان دلسوخته!

اگه ديدين يه جاش رو خوب ننوشتم بهم بگيد باشه دوستان گلم؟؟؟؟؟

خسته ام اما دريغ از يك بهانه

ندارم من براي زندگي عاشقانه

چون به اين دنياگشودم چشم ديدم

نبودش جزبرايم خوابهاي صادقانه

ولي تعبير هر يك آشنا بود

براي من گذشتن بي صدا بو د

ولي هريك كه بر من سخت مي رفت

گرانتر رفتن اين آشنا بود

گذشت از من دريغ از يك نگاهي

دلم پوسيد در اين بي پناهي

چه آسان از من ساده گذر كرد

نديد حتي زمن يك اشك وآهي

همانكه روزي او بال وپرم بود

همانكه عاشقانه در برم بود

وخنديد و دلم را بر زمين زد

همانكه روزي اوتاج سرم بود


اگرچه روز و شب در سوز و اهم

ولی هرگز از او دادی نخواهم

اگر او دوست دارد دیگری را

الهی چاره . کز عشقش بکاهم


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

تولدم مبارك


سلامممممممم

حالتون خوفه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


26        دي تولدمه اما من از حالا ميخوام جشن بگيرم.


همتون دعوتين.


كيك هم داريم فقط كادو يادتون نره.


بالاخره ما هم رفتيم توي 18 سال .


يه سال بزرگ شديم و يه سال به مرگ نزديكتر.


همتون قدر تك تك لحظه هاي قشنگ زندگيتون رو بدونيد


چون ديگه بر نميگردن.


يه داستان در همين رابطه براتون گذاشتم توصيه ميكنم حتما بخونيد.





تولد تولد تولد تولدم مبارك

يكم با احساس بخون





دستا شله محكم تر







ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

داستاني كوتاه و زيبا

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

يك ساعت . . .

    سلام دوستان

يه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بهتون بگن فقط تا يك ساعت ديگه زنده هستي چيكار ميكنين

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

من مرده‌ام ، نشان كه زمان ايستاده است

و قلب من كه از ضربان ايستاده است

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

يك خط سبز از نوسان ايستاده است

چون لخته‌يی حقير نشان غمی بزرگ

در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

من روی تخت نيست ، من اين‌جاست زير سقف

چيزی شبيه روح و روان ايستاده است

شايد هنوز من بشود زنده‌گی كنم

روحم هنوز دل‌نگران ايستاده است

اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است

اصلا نيامدند ببينند مرده‌ام

شوك الكتريكی‌شان ايستاده است

فرياد می‌زنم و به جايی نمی‌رسد

فريادهام توی دهان ايستاده است

اشك كسی به خاطر من در نيامده

جز اين سِرُم كه چكه‌كنان ايستاده است

شايد برای زل زدن‌ام گريه می‌كند

چون چشم‌هام در هيجان ايستاده است

ای وای دير شد بدن‌ام سرد روی تخت

تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است

آقای روح! رسمی شد دادگاه‌تان

حالا نكير و منكرتان ايستاده است

آقای روح! وقت خداحافظي رسيد

دست جسد به جای تكان ايستاده است

مرگ‌ام به رنگ دفتر شعرم غريب بود

راوی قلم به دست زمان ايستاده است:

يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود

يادش هميشه در دل‌مان ايستاده است

يك اتفاق ساده و معمولی‌ست اين

يك قلب خسته از ضربان ايستاده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط سحر  | 


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

سلام به همه ي دوستاي خوبم

اميدوارم حالتون خوب باشه.

فرارسيدن ماه محرم الحرام رو به همه ي شما تسليت مي گويم.

اميدوارم همه از اين ماه عزيز بهره ببرند و نام حسين رو از زندگيشون پاك نكنن.

يه حديث از امام حسينديدم دلم نيومد براتون ننويسم.

ايشون مي فرمايند:


آنكه خدارا دارد چه ندارد و آنكه خدارا ندارد چه

دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟


يكم روش فكر كنين برام نظر خودتون رو بنويسيد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

انسان

پرده ، اندكی كنار رفت و هزار راز روی

زمین ریخت .

رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده،

رازی به اسم انسان .

رازی به اسم هر چه كه می دانی. و باز

پرده فرا آمد و فرو افتاد .





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

سلام به همه ی دوستان گل خودم

چطورین خوبین؟؟؟؟؟؟؟

بهتون توصیه میکنم حتما ای گفتگوی بین انسان و خدارو بخونین خیلی قشنگه.

من انصافا خیلی دوستش دارم.

گفتم : خسته ام.


گفتی :لاتقنطوا من رﺣﻤﺔالله " هرگزازرحمت خدا ناامید مباشید " (سوره زمر/ 53)

گفتم : هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره.


گفتی : ان الله یحول بین المرء وقلبه " بدانید که خدا درمیان آدمی وقلبش حایل


است (وازهمه اسراردرونی آگاه است ) . (سوره انفال / 24)


گفتم : غیرازتوکسی رو ندارم .


گفتی : نحن اقرب الیه من حیل الورید " ازرگ گردن نزدیکترم " ( سوره ق /16)


گفتم : ولی انگاراصلا منوفراموش کردی.


گفتی : فاذکرونی اذکرکم " مرا یاد کنید تا شما را یادکنم " (بقره /152)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

عشق

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.                      

 

 معلم شهید دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

     ****

**تولد تولد***

     ****

سلام 

امروووووووووووز تولد وبمه

تازه شده يك سالششششششش

واسه همين چندين ابيات عاشقانه براتون آماده كردم

 

 ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند

پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . .

***********************************

 در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

***********************************

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر/ کاش دریای تو بودم دل به دریا میزد

***********************************

امشب به رسم عاشقی یادی زیاران می کنم، درغربتی تاریک و سرد از غم حکایت می کنم، امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد، آیا توهم دریاد من هستی در این شبهای سرد…

***********************************

شبی از‎ ‎پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم، تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

***********************************

چه کردي با دل من نازنينم ، که هر تا سحر اندوهگينم

مرا دعوت بکن در باغ چشمت ، که از باغ تو لبخندي بچينم . . .

***********************************

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند، شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند، من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت، آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت

***********************************

بیادت هستم بی هیچ بهانه ای، شاید دوست داشتن همین باشد

***********************************

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " كردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا كردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یك شبه تبدیل به دریا كردم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط سحر  |